بنا براين بايد دانست جاهليت چيست؟
در مجا ساكن بوده ويا ساكن هست؟
محيط جاهلي به چه معنايي است؟
آيا جاهليت واقعا وجود دارد؟
آيا مي توان براي جاهليت ادبياتي تعريف كرد؟
آيا ادبيات جاهلي مي تواند همپاي ادبيات تمدني و يا حضاري باشد؟
انواع ادبيات جاهلي چيست؟
ترديد ها در ادبيات جاهلي از كجاست؟
چرا بايد در ادبيات جاهلي ترديد كرد؟
روايان اين ادبيات چه كساني هستند؟
علم رجال در روايت ادبيات جاهلي چه نقشي داشته است؟
و ايا مي توان ادبيات جاهلي را براي جاهليت اثبات نمود يا خير؟
اينها همه سوالاتي هستند كه ذهن را به فراخور نوع خود مورد كنكاش و جستجو قرار مي دهند. برخي از منتقدين ممكن است در نگاه اول وجود هرگونه جاهليت را رد نموده و اين ادبيات را به نوعي ادبيات پيش از اسلام لقب دهند و برخي نيز ممكن است كلا وجود ادبياتي به نام جاهلي را نفي نموده و آنرا ادبياتي پس از اسلام و به عبارتي به قول نويسنده ادبيات دين گريز دوره اسلامي بنامند.
آنچنانكه در كتب احمد امين و يا طه حسين و مي نگريم و وقتي در كتابهاي مستشرقيني چون نيكلسون راينولد و سايرين نگاه مي كنم و آنگاه كه كتب علماي ادب مصر را تورق مي زنيم پي به اين مي بريم كه انگاره وجود ادبياتي به نام ادبيات جاهلي در تمام كتابها به نوعي مطرح گرديده و آنچه را به عنوان معلقات كه نماد اين ادبيات است مي شناسيم در همه به نوعي بروز داشته است.
در اينجا سوالي ديگر مطرح مي گردد كه آيا در ادبيات و تاريخي ديني ما اسمي از ادبيات جاهلي مطرح گرديده است يا خير؟
اگر به دنبال آن هستيم كه بتوانيم وجود اين نوع ادبيات را نفي يا اثبات كنيم بايد مدارك ديني را مد نظر قرار دهيم. اينها سوالاتي كه سعي مي شود در مباحث آينده به هر يك پاسخ گفته شود.
همچنان منتظر نظرات دوستان ادب دوست و علاقه مند مي باشيم
بدورد.
بايد در اين دوره سير كرد كه آيا اين ادبيات غني پيش از اسلام آنچنانكه گفته مي شود متعلق به همان افراد بدوي خشن و غيور است يا اينكه ساخته سرايندگان دوران اصمعي و دوره اموي و عباسي است و يا حتي شاعران آن همان مردان داستانهاي مقامات حريري و همداني هستند.
بايد انديشيد... در ايام پيش رو فرصتي دست خواهد داد تا مفصلا درمورد ادبيات جاهليت تامل كنيم. پس تا آنگاه نظرات خود را دريغ نداريد تا در غني نمودن اين بحث سهيم باشيد.
بدرود.
دست در حلقه ی ما می کنی امروز ولی
آتشی می طلبی خلوت ما می سوزی
ای تو پروانه صفت باز به بالــــــــــین من آ
آن عجب نیست هزاران فتنــه می انگیزی
جام خونین به کفت گیر و به خلوت گردان
ای که خونابه به جمع همـــگان می ریزی
محضر چشم م اکنون شده شاد از رویت
خوب بنــگر که چو بر حلقه ی ما بستیزی
گره افتاد به زلفت چو تو بر گشتی از
دامن عشق که تا زهر به جامم ریزی
این عجب نیست ز مشحون لبالب دریا
که بخیزد ز کنارش لب ساحل خیـــزی
( هزاران)
